یادم رفت بگم دانشگاه قبول شدم. کارشناسی ارشد رشته مدیریت آموزشی... یادم رفت بگم کارم داره جور میشه... یادم رفت بگم داره واسم خواستگار میاد و دلم کمی راضیه چون یکمی میشناسمش...
یادم رفت بگم زن داداش آینده بهم گفت اینا نتیجه پاقدم منه و نخواستم بهش بگم اینا ربطی به تو نداره اینا به برکت حضور مادر بزرگم به برکت نمازیه که تو خونه ما میخونه و به خاطر تلاش کردن و جون کندن خودمه... نخواستم بهش بگم که دلش بشکنه که به هزار امید میاد تو خانواده ما که میخوام مثل عمه نباشم که خون مامان نازمو تو شیشه میکنه... از آخرتم میترسم که بهش سخت نمیگیرم.
یادم رفت بگم خیلی از خدا شاکرم که داره به من لطف میکنه...
حرفهای قلمبه شده رو بیرون بریز بذار قلبت برای حرفهای بعدی ای که میخوان قلمبه بشن جا باز کنه.... به قلبت نفسی بده... یادت باشه که مادربزرگ تنهات هیچ سرپناهی به جز خدا و خونه شما نداره...
یادت نره امروز که داشتی بدرقه اش میکردی گفت دیگه روم نمیشه بیام خونتون.... یادت باشه سوالش پتک تو سرت کوبیده: امشبم بیام؟ و تو گفتی هر شب بیا
یادت باشه وقتی رفت گریه کردی... قامت ریزه میزه شو که تو چادر گلدارش پیچیده بود رو از هر چی که تو دنیا هست بیشتر دوست داری...
یادت باشه هر وقت دلت گرفت مثل الان گریه کنی
یادت باشه
رفت و برگشت مامان مثل دالی کردن کوتاه بود. ساعت ۸ صبح یکشنبه رسیدند. یه عالمه ساک و چمدون داشت. اونقدر جنس خریده بود که نگو. عکس یه سری هاشو گذاشتم. زن عمو و پسر عمو هم رفته بودند. عمو که مهمونی داد . شب سه شنبه بود.
تو اتاق خواب با خاله ماری و زی زو و دختر عمه ها جمع بودیم صحبت و بلوتوث بازی و این کارها.
عمه که اومد نوه شو بوس بوس کنه محلش نذاشتم همه بلند شدند و احوالپرسی کردند اما من نه نگاش کردم نه سلام کردم. آخه حرف زشتی در مورد من به مامان زده بود که نتونسته بود ثابت کنه. مامان هم عصبانی میشه و هر چی از دهنش در میاد میگه.
وقتی عمه دید محلش نمیدم کاسه و کوزه شو جمع کرد و رفت.
من و مامان سریع شام خوردیم و اومدیم خونه. مامان اصلا تحمل دیدن عمه رو نداشت. قبل شام هم از لج عمه با عروسش که حسابی تیغش زده بود و حقش رو گذاشته بود کف دستش گرم گرفتم. واسه همین گذاشت رفت تو یه اتاق دیگه.
فکر نکنید واسه خاله زنک بازی اینا رو نوشتم فقط میخوام یادم بمونه که هم خون خودم راه به راه پشت سرم صفحه میذاره. و به جای اینکه پشت من باشه خنجر و از رو بسته.
حالا بگذریم.
اینم قسمتی از اجناسی که مامان آورده که بخشی از اون سوغاتی منه.
کیف کیف 1 کیف2 کیف 3 روتختی تاپ من
غروب تو حیاط که بودم بوی چوب سوخته اومد انگار آتیش روشن کرده بودند.
یکدفعه یاد رب انار درست کردن مامان بزرگ افتادم. بوی چوب سوخته و صدای ترق ترق چوبهای خشک...
چه روزهایی بود. ما هم که بچه بودیم فقط تماشا میکردیم. مامان میگفت نزدیک اجاق نرو موهات می سوزه.
روزهایی که بچه بودم و مامان بزرگ اینا تو روستا زندگی میکردن رو خیلی دوست دارم. عصر پنجشنبه با بابا میرفتم روستا . خونه مامان بزرگ اینا خیلی بزرگ بود. جلوی در یه سرازیری بلند بود که دو طرف رو پله درست کرده بودند. سرازیری وسط هم برای عبور موتور بود.
کنار پله ها 2 تا اتاق بود که پنجره اش به کوچه باز می شد. دوباره کنار اون اتاق ها 2 تا اتاق دیگه بود. اتاق سمت راست باز کنارش یه اتاق دیگه بود که از وسط در داشت. اتاق سمت چپ رو به روش اتاق بزرگی بود که بهش تالار می گفتند. مهمونهای غریب و تعارف دار اونجا پذیرایی می شدند.
حیاط باغچه میخورد. باغچه رو که رد میکردی سمت چپ درست بعد از تالار یک ساختمون جداگانه بود که پشتش باغ بزرگی بود. درست یه واحد جدا. که اونم خیلی بزرگ بود.
کنار اون ساختمون آشپزخونه بود یه اتاق دیگه هم کنار آشپزخونه. پشت اون دو تا یه حیاط دیگه که یه جورایی همش باغچه بود.
اکثر خاطرات بچگیم بازی کردن با پسر عموها و دختر عمو و دختر عمه هام تو اون خونه بود. بیچاره مامان بزرگم از سرو صدای ما عاصی می شد اما هیچی نمیگفت. خونه مادربزرگ مادری و پدری کنار هم بود. من همش بین خونه اونها در رفت و آمد بودم. خونه مادربزرگ مادری ساختش جدید تر بود. مثل همه خونه ها هال وسط بود اتاقها و آشپزخونه اطرافش و یه حیاط و باغچه بزرگ.
با خاله ماری از بچگی خیلی جور بودم. طوری که به اسم صداش میکردم . خاله نمیگفتم. ولی حالا خودش میخواد که بهش خاله بگم. نمیدونستم ازدواج اینقدر میتونه یه آدم رو عوض کنه. اما من بهش خاله نمیگم. شوهرش قبل ازدواج باهاش دیده بود که بهش خاله نمیگم.
تو خونشون یه عالمه کتاب داستان بود که میشد تمام روز سرگرم بود.
کلی بهم خوش می گذشت.
اما خونه مامان بزرگ پدری بهتر بود. یه بار تصمیم گرفتیم با دختر عمو و دختر عمه و پسر عموها بریم بیرون روستا. به هوای بازی کردن رفتیم تو کوچه و به کسی هم نگفتیم کجا میریم. تا بعد از ظهر چرخیدیم. رفتیم سر زمینهای کشاورزی بابا بزرگ مادری و پدری من. رفتیم تو قلعه و بازی کردیم. بعد یه سگ اومد تو قلعه و ما هم فرار کردیم.
رفتیم کنار کانال ... وحید مورچه ها رو به جون هم انداخت. چقدر هم خوشمون می اومد. کفشدوزک گرفتیم. هدهد دیدیم. دم بشکنک دیدیم. نمیدونم دیدین یا نه. یه پرنده ایه شبیه گنجشک دم درازی داره که وقتی بازش میکنه 5 یا 6 سانتی پهنا داره. بعد هی دمش رو میزنه رو زمین اونم تند تند.
بعد رفتیم بالای کانال تو زمینهای گندم و جو بازی کردیم.توت خوردیم. تو نهری که جلوی قلعه بود آب بازی کردیم. سنگهای قشنگ پیدا کردیم. خرچنگ دیدیم.
اون روز خیلی خوش گذشت هر چند آخرش سگ گله دایی یعقوب دنبالمون کرد. که از دماغمون در اومد. وقتی رسیدیم خونه دیدیم هیچکس نگران ما نشده... دنبالمون گشته بودند تا اینکه پسر عموی بابا که بهش عمو میگیم آمار ما رو داده بود. نزدیک قلعه ما رو دیده بود.
الان نصف قلعه خراب شده. قبلا عمه بابا اونجا زندگی میکرد بعدا که شهر نشین شدند چند نفری بعدها اونجا زندگی کردند.
شاید باز هم از خاطرات کودکیم گفتم.
دیروز موقع ناهار تصمیم گرفتیم که شام بریم تهران خونه خاله زهرا. ساعت 2 از خونه زدیم بیرون. 4 رفتیم بازار تا چند تا تاپ و دامن برای مغازه بگیریم. یه مقدار دلار هم خریدیم.
بعدش مامان سمیرا که صاحب آرایشگاهه زنگ زد داد و بیداد کرد که چرا بهم نگفتی رفتی تهران. چرا آرایشگاهو باز نکردی. منم ناراحت شدم و گفتم مسئولیت آرایشگاه با خودتونه من وظیفه ای ندارم. مامان هم گفت کلفت اینا نیستی که براشون در آرایشگاه رو باز کنی. همین فردا میری کلیدشون رو بهشون میدی و دیگه هم نمیری. همین کارو هم میکنم.
تو مترو هم اتفاق بدی افتاد. یه انگل آویزون من شد تا بابا اومد حقش رو بذاره کف دستش پرید تو قطار و میان جمعیت گم شد.
ساعت 7 و نیم رسیدیم خونه خاله اینا بعدشم فلافل اومد و شام خوردیم و حرفیدیم ساعت 11 خوابیدیم. صبح هم زود برگشتیم چون امشب مامان باید میرفت سوریه. الانم چمدونش رو بسته و منتظره ساعت 8 بشه و راهی بشه.
پی نوشت:
مامام ساعت ۸ و ۳۰ رفت سوریه.
امشب پام درد گرفته درست مثل بچگی هام. وقتی که دامن کوتاه می پوشیدم با ساپورت قرمز و اونقدر می دویدم تا خسته شم که مثلا بازی کرده باشم. اونوقت شب که میشد از پا درد خوابم نمیبرد. لج میکردم و قرص نمیخوردم درست مثل الان. اونوقت مامان یه روسری رو مثل نوار به دور پام می بست تا گرم بشه و دردش کم شه.
راستی انگار کارم داره جور می شه.
مصاحبه رو قبول شدم و اسمم برای گزینش رد شده. حالا دیگه نیدونم چی میشه. فعلا 3 نفر قبولیم. تو گزینش دو نفر قبول میشن. از نظر امتیاز من تو دو نفر اولم با یه خانمی به نام آغوشانی. دایی خیلی ازم راضیه انگار جلوی همکارها رو سفیدش کرده باشم.
دارم مثل طلبه ها رساله میخونم. یه عبارتی هست که همش تکرار شده حالم بهم میخوره ازش... عبارت(( عین نجاست)).
مثلا میگه آب کر از بالا بریزد انقدر که « عین نجاست» برطرف شود و...
آ......ی چندش. وقتی اینا رو میخونم یاد این چاه گیر که میذارن تو چاه توالت که سوسک بیرون نیاد میفتم. تازه وقتی چشمم بهش میفته یاد عین نجاست میفتم. همون چاه گیر رو میگم. نمیدونم شما چی میگید. من میگم چاه گیر.
عصر برای اولین بار رفتیم خونه خاله ماری. من و مامان. خاله ماری سوغاتی هایی که مادرشوهرش براش آورده بود نشونمون داد. دو تا پیراهن خوشکل... چند تا روسری و ادکلن و عروسک و چند تا چیز دیگه.
چیدمان خونه هنوز تکمیل نبود.
صاحب خونه خیلی خوبی دارند. وقتی دید مستاجرهاش عروس و دامادند همه خونه رو پتینه کرد. ( اگه درست گفته باشم)
دیروز صبح هم رفتم خونه فاطمه. هانیه بلا نشسته بود از نگاهش فهمیدم منو شناخته. داره کم کم حافظه بلند مدتش خودشو نشون میده. یه هاپوی نرم براش خریده بودم. پاهای تپل و سفید برفیش لخت بود. فاطمه گذاشت رو پاش قلقلکش اومد و گفت او او او و پاهاشو عقب جلو برد تا عروسک رفت کنار. دلم ضعف رفت براش.
من و فاطمه نشستیم به صحبت کردن و گفت که رفتن شاه عبدالعظیم و یه عالمه جنسهاش ارزون خریده.
لباس برای هانیه و کیف و تیشرت برای خودش. همه رو آورد نشونم داد و از اون طرف هانیه خانم دستشو دراز میکرد و با اون انگشتای کوچولوش همه رو میکشید طرف خودش و میبرد طرف دهنش تا گاز بگیره.
بعدش هانیه تپلی رو لباس پوشوندیم و یه استکان آب نوش جان کردند و با کالسکه قان قان کردیم تا مغازه ما. اونجا می می نوش جان کردند و شارژ شدند و رفتیم دوباره طرف خونه عمو اینا. تو مسیر یه پارک هست از وسط پارک رفتیم طرف خیابون عمو اینا. همه به این بچه نگاه میکردند. از بس که ناز و ماشالله قشنگه. خودشم هی میزد به دسته کالسکه و میگفت نا نا نا... هی هم اطراف رو نگاه میکرد و ذوق میکرد.
صبح هم رفتم آرایشگاه. تغییر دکوراسیون دادیم. هنوز یکی از آینه ها حاضر نیست. تمام کابینت ها از سفید تبدیل به قهوه ای سوخته شدند. آینه ها قاب ام دی اف شدند. ویترین گردان گذاشتیم که با مو مصنوعی و تاج ها و گلهای سر توشو پر کردم.خیلی کار کردیم تا شد اینی که الان هست. کامل شد عکسی از آرایشگاهی که توش کار میکنم میذارم. ![]()
هنوز پرده و آینه و رو کابینتی ام دی اف مونده که حاضر نشده. تازه تابلو هم در دست ساخته.
دست آخرم آرایشگاهو شستیم که تا دلتون بخواد پر بود از براده چوب و گچ و خاک و مو.
امروز که گذشت تا ببینیم فردا چه پیش آید.
حالم خیلی بده. اعصابم ریخته بهم. مامان دوباره میخواد بره سوریه اونم به بهانه جنس آوردن. یکی نیست بگه قشنگتر و بهتر از اونجا تو همین ولیعصر و برلن خودمونم هست. 2 روزه کنتاکیم. ناهار قورمه سبزی درست کرده بود با اینکه دوست داشتم واسه خودم سوسیس سرخ کردم.
پدر شوهر و مادر شوهر خاله ماری امروز از سوریه بر میگردن.
مامان تازگیها چشم و همچشمی با این و اون پیدا کرده. از وقتی بازنشست شده روز به روز به سمت خاله زنک بازی و خاله زنک شدن پیش می ره. واسش طلا و دکوراسیون و لباس شده واجبتر از نون شب.
2 تومن پول در میاره به رخ عالم و آدم می کشه. هر کاری میکنم نمیتونم جلوشو بگیرم. چون مادر شوهر خالم رفته اونم میخواد بره. تازه زن عمو و پسر عموم هم میرن. عروس یکی از فامیلها هم میخواد بره. دیگه مامان هیچ رقم کوتاه نمیاد. دیدم داد و فریاد کاری نمیکنه کلا قهر کردم.
از صبح تو اتاق خودمم و فقز برای سرخ کردن سوسیس رفتم بیرون.
صبح و بعد از ظهر می ره مغازه . وقتی هم میاد فقط بلده چایی بخوره. یا لباس بریزه تو ماشین و بره مغازه. ظهر که میاد می پرسه لباسها رو پهن کردی رو بند؟
وقتی میگم نه اخماشو جمع میکنه.
خانم واسه اینکه کار خونه نکنه میره مغازه وگرنه فروشنده هم داره.
تو خواستگاری آبروی ما رو برد . هی میگفت برادرم استاد دانشگاهه خیلی ثروتمنده... خواهرم فلان جای تهران خونه داره خیلی پولداره. اون یکی خواهرم فلان کاره است و فلان جا خونه داره وضعش خیلی خوبه.
اومدیم خونه داد و بیداد کردم سرش که چرا اینقدر چرت و پرت می گی ... حالا وضع اونها خوبه چه ربطی به ما و اونها داره. چرا اینقدر 2 تومن پول رو به رخ می کشی؟ چرا اینقدر خاله زنکی. من از دست تو چکار کنم؟
خانم بهش برخورد.
نمیگم مامانم آدم بدیه ها نه ویژگیهای خوب زیاد داره اما این کارهاش دیگه روان منو بهم ریخته
